بوفه دانشگاه جایی نیست که سایه ای مثل رفیق ما بتواند به خودش اجازه آشنایی با دختری را بدهد که نمی شناسدش. یعنی واقعاً برای یک سایه جای مناسبی نیست. بیشتر به دردِ آفتاب یا نهایتاً مهتاب می خورد. سایه ها نقش و نگارشان را جایی دیگر پهن می کنند. مثلاً چهار روز پیش که رفیقِ ما توی همان بوفه چشمش به دختری افتاد که موهای طلاییش از زیر مقنعه بیرون ریخته بود تا شاید ترکیب بهتری ازش بسازد، روح و روانش را باخت. خیلی عجیب بود. غذا نخورد و از آنجا زد بیرون. توی این دو روز، مثل شکلات آب شد و روزِ سوم باز هم توی همان بوفه که روزی چهار پنج ساعت دور و برش می پلکید دوباره دختره را دید. بعد رفت صاف و پوست کنده بهش گفت: می تونم وقتتون رو بگیرم؟ یک چنین جمله احمقانه ای گفت و دختره گفت: نه. بعد هم دیگر اصرار نکرد. امروز هم خودش را کُشت. جداً همین کار را کرد. آن هم با تعدادی قرص! ولی جوری حساب کرده بود که از دکترها کاری بر نیاید.
یادداشت ها
(روزانه)
بوفه جای خوبی نیست
نویسنده: no one - جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩

