حافظه من خوب نیست. نمی توانم شواهد تاریخی بیاورم که هر سال در آستانه چنین روزی چند نفر از دانشجوهای این مملکت به جرمِ عقیده در زندان ها بوده اند. اما تقریباً از این موضوع مطمئنم که امسال این تعداد بیشتر از همه تاریخ است. این چیزها ربطی به حافظه ندارد. این چیزها را می شود با همه وجود فهمید. حتی اگر مدت ها از دنیای سیاست دور بوده باشی، حتی اگر دیگر اخبار معمولی را هم دنبال نکنی، حتی اگر وقتی صدای بعضی ها را توی تلویزیون می شنوی که دارند با صدای بلند و با همان لحنِ شایسته خودشان جهالت را فریاد می زنند حالت تهوع بگیری و بخواهی همه تاریخ مملکتت را بالا بیاوری. بخواهی توی گوش هایت پنبه بگذاری و حتی یک کلمه هم درباره اش ننویسی که احساس می کنی توی سرک کشیدن ها و آمارگیری ها سرِ ذوق می آیند که نامشان بر سرِ زبان هاست...
امید چیز خوبی است. امید منفعلانه را اما نمی دانم که خوب است یا نه. به درد می خورد یا نه. شاید فقط برای حال خود آدم خوب باشد. من به چنین وضعی دچارم. خیلی های دیگر را نیز می شناسم که اینطورند. فعلاً تنها کاری که از دستم بر می آید این است که توی این وبلاگ به دانشجوهای عزیزِ دربند، و به همه آنها که به جرمِ آزادی اسیر شده اند ادای احترام کنم و با خانواده هاشان ابراز همدردی. می دانم کم و ناچیز است. ولی باید می گفتم. می گفتم تا فشار این افسردگی روزهای سیاه کمی از روی قلبم برداشته شود.

