سرما همه وجودم را گرفته. این است که روی تخت، خودم را توی پتو پیچیده ام و می خواهم با اشتیاقی وصف نشدنی درباره لیبراکو بیشتر بنویسم. شوفاژ نمی تواند وظیفه گرم کردنِ اتاق را به درستی انجام دهد. موزیک باید ذهنِ مرا منظم تر کند، ولی شاید به زودی نظرم تغییر کند و احساس کنم تمرکزم را از دست داده ام. لازم است دو تا نکته را از داستان لیبراکو به اینجا منتقل کنم برای آنهایی که اولین بار است نامش را می شنوند. اول اینکه این نام را از یک لغت نامه اسپانیایی پیدا کرده ام به معنای "کتاب بی ارزش" که تازگی ها توی گوگل به معنای "جلد" هم برخورده ام که در واقع به هیچ یک از این معانی اهمیت زیادی نمی دهم. چون این فقط یک نام است و نه چیزی بیشتر. نکته دوم این است که اغلب برای راحتی بیشتر او را "لیب" می نامم. ولی توضیحات بیشتر را ضروری احساس نکردم، چون وقتی لیب خودش اینطور خواسته که از داستان بیرون بیاید و پا به وبلاگ بگذارد شاید حتی به این سبب باشد که بخواهد از جبرِ داستانی که درباره اش نوشته ام بگریزد. در هر صورت، با این پیش فرض که در طولِ نگارش جزئیات مربوط به زندگی و عقایدِ فعلیِ او، می توان بیشتر او را شناخت، ترجیح می دهم از این به بعد بدونِ بازگشت به داستان قبلی نقش راوی را در مورد زندگیِ واقعی لیبراکو بازی کنم.
زندگی لیبراکو در هر لحظه شروعی تازه را تجربه می کند و بر خلاف هر داستان و زندگی نامه ای که می توان نقطه پایانی برایش گذاشت، خود را از این مسئله مصون کرده است. در واقع رمز و راز جاودانگی را کشف کرده، و این راز چیزیست که من دوست دارم کشف کنم. با دقت و کنجکاوی متوجه این موضوع شده ام که او هر لحظه دوباره متولد می شود، و هر لحظه چیزی را از نو می سازد. چیزی به نام خودش خلق می کند، که عجیب تر از قبل است و اشتیاق آدم را بیشتر بر می انگیزد. او متوجه واقعیت امر می شود، در حالیکه بیشتر از هر کسی یا چیزی از واقعیت دور است. یعنی کاملاً در واقعیت آمیخته است. در ابتدایی ترین مظاهر واقعیت نظیر دردهای جسمی، و طبیعت. طبیعت به عنوان مسئله پایان ناپذیر ذهن لیبراکو خودش را در مدل های ابتدایی آشکار می کند. مدل هایی که شاید هیچ شباهتی به مدل های مورد قبول دانشمندان و حتی عامه مردم نداشته باشد. بیشتر از هر چیز توضیحی تصویری است. تصویرهایی مبهم، به شکل پنبه هایی که در آن ها نورهای رنگی در فضایی کاملاً تاریک خودنمایی می کنند. این مدل ها ابتدایی تر از آنند که بتوان آنها را به عنوان مواد اولیه ای از جنس حدس های علمی یا فلسفی به کار برد. ولی به نحو خیره کننده ای جذابند. و از این جهت که من گاهاً در برزخ خواب و بیداری، می توانم تولیدات ذهن لیبراکو را ببینم این جذابیت را به وضوح درک می کنم.
از طرفی متوجه شده ام که لیب همپای من رشد می کند. و هم پای من یاد می گیرد و هم پای من به زندگی، و به خصوص فرایندِ دوستی در زندگی علاقه مند می شود. در گذشته این علاقه او به زندگی را از جنسی انسانی متصور شده بودم و حتی گمان کرده بودم عاشق شده است. بعدها فهمیدم حدس های من در مورد لیب بارها و بارها به بیراهه رفته و همه از این جبر تاریخی حکایت دارد که من درگیر مفاهیم از پیش تعیین شده ام. ولی باید بگویم لیب ارتباط مستقیم و صمیمانه ای را با بعضی از دوستان من احساس می کند، دوستانی که به طرزی شگفت، در بخش هایی از ذهن و روحشان به لیبراکو فرصت ظهور و خودنمایی داده اند. از این جهت آشکار شدنِ لیبراکو شاید پیامِ دوستی ای باشد از جنس خودش. و از این جهت که نوشتن درباره لیبراکو کاملاً به اراده خودش مربوط است، بی شک آنچه در این لحظات به ذهنم می رسد نیز خالی از گرایشات او نیست. بعضی از این دوستان را سالی یک بار می بینم، ولی انگار لیب با ذهنِ آنها مدام در ارتباط است. و هر از چند گاه که کلمه ای ازشان می خوانم یا حرفی از پشتِ تلفن می شنوم، او را می بینم که در کوچکترین لحظه های زمان رها شده و معلق مانده، سبک تر از همیشه و هیچ جاذبه ای او را به هیچ سمت نمی کشاند، جز اینکه در همان کلمات کوتاه غرق می شود، و زمان در برابر چنین واکنش های عجیبی بی تاب و بی وزن می شود...

