یادداشت ها (روزانه)
حرف هایی که برایم مهم است خوانده شوند نویسنده: no one - جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

ساعت نزدیک پنجِ صبح است. دلم می خواهد اتفاقی بیفتد. نمی توانم برایتان توضیح بدهم که چه اتفاقی. فقط می دانم ناگهان متوجه این قضیه می شوم که باید یادداشتی بگذارم. با یکی از آهنگ های پینک فلوید که دیشب دانلود کرده ام. باید چیزی تغییر کند. منظورم در طرز زندگیِ من است. باید پا بگذارم به واقعیت. از توی این افکار عجیب بیرون بیایم. واقعیت یعنی کشفِ یک یاسینِ دیگر. یاسینِ دیگر. کسی که دیگر شباهتی به حرف های منطقی ندارد. کسی که نمی تواند آنقدرها صبور، با حوصله و خونسرد باشد که همیشه می خواسته باشد. برعکس، همانقدر هیجان و اضطراب در خودش کشف کرده که همیشه ازش فرار می کرده. همین است. تظاهر به چیزی که نیستم کافی است. اگر کسی این وبلاگ را می خواند، باید بداند من دقیقن برای او این چیزها را توضیح می دهم و نه هیچ کسِ دیگر. مخاطب نمی تواند یک خیال باشد. من نمی توانم صرفن برای یک وهم چیزی بنویسم. نه. من برای آدم هایی می نویسم که این ها را می خوانند. و همین الان متوجه این چیزها می شوم. می نویسم، چون راه دیگری بلد نیستم. می نویسم، چون از بازی با کلمات به نحوی که منظورم را بهتر برساند خوشم می آید. شیفته اینم که کسی نوشته هایم را بخواند و چیزی از من بفهمد. و شیفته اینکه آن آدم همانقدر واقعی باشد که من دوست دارم باشم. و دلم می خواهد این ها را فریاد بزنم. در حالیکه از اشتیاقِ گفتنِ اینها در این تنهاییِ نیمه شب عرق کرده ام! و برای من عجیب نیست، چون واکنشِ طبیعیِ بدنم نسبت به کمترین هیجانی که در من رخ دهد همین عرق کردن است. و حالا دارم می فهمم زندگی در همین دقایق چقدر معنا دارد. دقایقی که خوابم نمی برد و نمی توانم خودم را سرگرم کنم. نه می توانم درس بخوانم، نه کارِ جدیِ دیگری. کسی چه می داند من چقدر در لحظه های این مدلی زیسته ام. کسی چه می داند چقدر تحمل زمان سخت است. کسی چه می داند چقدر دشوار است وقتی حرف های زیادی برای گفتن داری سکوت کنی و وقتی حرفی برای گفتن نداری حرف بزنی. لزوم این کار چیست؟ ترسِ تمام شدنِ زندگی را دارم. می ترسم زندگی تمام شود، جوری که من مدام برای آینده صبر کرده باشم. اگر الان باید این ها را می نوشتم، باید بنویسم. آنقدر که بدانم دیگر به خودم مدیون نیستم. بدانم برایم مهم نیست که حرف هایم طولانی شده و آنها را نوشته ام. بدانم کسی هست که این ها را می خواند. کسی هست که می فهمد. به طورِ قطع، آن کسی که این ها را می خواند به قولِ "اونا مونو" از گوشت و خون است و این مرا دلگرم می کند. هیچ چیز از این دلگرم کننده تر نیست که موجوداتی که دور و برت هستند از جنسِ خودت باشند و قابل شناختن. هرچقدر هم که ایده های دوری داشته باشند، باز راهی به سوی فهمِ متقابلشان هست. مطمئنم که هست.

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری