
آقای چیز دست هایش را می شوید و خودش را توی آینه نگاه می کند. سعی می کند به یاد بیاورد که کیست. با خودش مرور می کند: من یک تیکه پنیرم. شایدم یه لقمه نون پنیر نا قابل. خانم چیز دلخور شده. برای اینکه اعصابش را آرام کند با دستمال و شیشه پاک کن افتاده به جان میزها. تا جایی که در توانش است می سابد و با خودش این کلمات را زمزمه می کند: اوه خدای من. اینم از سرنوشت من. روی پیشونیِ هر کسی یه چیزی نوشتن. بعد دست چپش را می کشد به پیشانی اش. دستمال را می گذارد روی میز. قیافه اش وا رفته و دیگر آن عصبانیت اولیه در صورتش نیست. کنار آقای چیز می ایستد و خودش را توی آینه نگاه می کند. سرش را می برد جلو و سعی می کند پیشانی اش را با دقت نگاه کند. بعد آهی می کشد و می گوید: منم خُل کردی پسر. اَه. لعنت به این زندگی. و دوباره شیشه پاک کن را روی سطحِ میز اسپری می کند: فیشت فیشت فیشت، و دستمال را روی میز روی دایره های منظم در خلاف جهت عقربه های ساعت می چرخاند. دوباره فیشت فیشت... آقای چیز هنوز دارد با خودش بلند بلند حرف می زند. جلوی آینه ایستاده و می گوید: اگر من یک دوچرخه ام پس چرا چرخ ندارم؟ اینم شد دوچرخه؟ بعد دور و برش را نگاه می کند و ادامه می دهد: شاید هم یک شمشیر باشم. از کجا معلوم؟ خانم چیز نمی داند خسته باشد، کلافه باشد، یا خنده اش بگیرد. با این حال خنده اش می گیرد. این تمامِ بعد از ظهرِ یک روز وسط هفته ی زندگیِ چیزهاست وقتی هابیل و قابیل رفته اند کلاسِ زبان.

