همان حرف های همیشگی!
همان بن بست ها... همان افسردگی ها و شادی ها و خنده ها و قهقه های همیشگی...
تلاش برای بهتر شدن! تلاش برای تغییر همه چیز...
اوه... چقدر سخت میگیری تو زندگی رو؟! باور کن زندگی به اون پیچیدگی که تو فکر می کنی نیست!
چرا اینقدر فکر می کنی؟ چرا اینقدر خودتو عذاب میدی؟
چرا روح خسته ات رو با دیگران تقسیم می کنی؟
چرا از درونت حرف می زنی؟
چرا از افکار پریشان و درهم و برهمت به دیگران میگی؟
چرا حال همه رو به هم میزنی؟
چرا داغ کردی؟
چرا خسته شدی؟ چرا؟ چرا؟
زندگی همه اش همینه!
هی فلانی... شاید زندگی همین باشد!
حالم داره به هم میخوره! در تنهایی و سکوت طولانی و تمام نشدنی تاریخ دست و پا می زنم!
آه... خدایا احساس های عوضی را از من بگیر!
دردهایم را با کسی قسمت نخواهم کرد.
خفه خواهم شد. در خویش. تا انتها! تو راحت می شوی؟ نه؟!!!
یاسین باز دوباره شروع نکن. شورشو در آوردی! جنبه فهمیدن رو نداری؟ اصلآ اگر میفهمیدی که این مسخره بازی ها رو در نمیاوردی!
باید جواب پس بدهم. به خاطر تک تک حرف هایم!
اوه... ولم کنید. بگذارید با هذیان های درونیم زندگی کنم...
از چی می ترسی؟! دنیای تو همیشه همونقدر آروم میمونه.
میفهمم... دردهای تو رو میفهمم! چه حس احمقانه ای!
وقتی که همه چیز داره به انتها میرسه!
چقدر آرزوهای ابلهانه ای دارم!
چقدر داغ شدم. از درون. دارم آتیش می گیرم... حرفهای عوضی، درد دل های عوضی...
چرا پس می نویسی؟ چرا مزخرفات رو به بقیه تحویل میدی؟
بسه دیگه.
من یه روزی اینجوری بودم! خوب میشی... باید زمان بگذره! چقدر از این حرفهای مزخرف به بقیه تحویل دادم؟
برو وضو بگیر... دو رکعت نماز بخون. با خدا حرف بزن. آروم میگیری!
من نمیخوام آروم بگیرم. این آرامش گوسفندی رو دوس ندارم...
زحمتاتون همه اش هدر رفت! سرمایه گذاری ها!
چه وقت هایی رو که با این تن لش تلف کردید!
چرا دردهایت رو میریزی رو سر و روی مردم؟! چرا؟!
نمی دونممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولم کنید

