پيوستن به دوست
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۱
دستم را بگير
حرفی بزن... چيزی بگو
من از انتظار بيزارم
چرا ديگر پلک نمی زنی؟
مگر آفتاب چشمانت را نمی آزارد؟
از جايت برخيز ... نزديک من بيا
امروز مرا نبوسيدی
آيا از من رنجيدی؟
چقدر رنگت سفيد شده !
از چيزی ترسيدی؟
آه ! مگر می شود با چشمان باز خوابيد؟
دستانت چقدر سرد است !
آيا اصلاْ مرا می بينی؟
خدايا ... چه پيش آمد؟
چقدر احساس سبکی می کنم !
انگار بی وزن شده ام
آری صدايت را نيز کم کم می شنوم
دستانت چقدر گرم شد !
شايد خواب می بينم ...
رنگت هم زيبا شد
چقدر نور در اينجا هست چرا نمی ديدم؟
حال حتی بوسه ات را هم احساس می کنم
وای خدای من چقدر بالايم !
اينجا ديگر کجاست ؟!
خانه را نگاه کن ...
من را بيبين که چگونه روی آن صندلی افتاده ام
و خودت را نيز که دستت در دستان من است
آه ! چقدر همه چيز از اينجا زيباست
یادداشت ها
(روزانه)

