به نظر می رسد ذهن انسان به خودیِ خود قضاوت گر است. در واقع حتی اگر عمدی هم در کار نباشد، باز می بینیم نسبت به شخصیت و عملکردِ انسان های دیگر در حالِ قضاوتیم. به هر نحو؛ بد و خوب، درست و غلط، زشت و زیبا و از این دست دسته بندی ها در ذهن اتفاق می افتد. از طرفی قانون، و زندگیِ اجتماعی نیز با قضاوت آمیخته است. ولی می بینیم که همواره از نگاه های قضاوت گر، و از آدم هایی که مدام دیگران را قضاوت می کنند، می گریزیم. چیزی هست که ما را معذب می کند، حتی وقتی صلاحیتِ قضاوت نیز قائل باشیم برای دیگری. سوال این است که چگونه می توانیم پیوندی بینِ نگاه انتقادی و پرهیز از قضاوتِ دیگران برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم ذهن را از قضاوت برهانیم، و به آنچه که هر کسی هست و می اندیشد احترام بگذاریم و در عینِ حال هوادارِ تفکر انتقادی باشیم و آزادیِ بیان، به همین معنای تلاش برای مشخص کردنِ خوب و بد، درست و نادرست، زشت و زیبا...
تفکرِ امروزی تناقض هایی دارد که دوست دارم این ها را مطرح کنم و تلاشم یافتنِ راه حل است، برای رهایی از این دورِ عجیبی که دچارش شده ام. تناقض است بینِ انتقاد پذیری و اعتماد به نفس. تناقض هست بینِ تفکر انتقادی و پرهیز از قضاوت گری.
ایده من این است که هرچه را به ذهنمان می رسد بیان نکنیم. در واقع برای هر چیزی جایگاه و شأن در نظر بگیریم. بفهمیم در هر زمانی کجا ایستاده ایم. بدانیم قضاوتِ ما چقدر بی طرفانه و چقدر تخصصی است. احساس می کنم مرز باریک انتقاد و قضاوت همین جا معلوم می شود. احتمالن قضاوتی که در ذهن می کنیم نه تنها بی طرفانه نیست، بلکه در جهتی نامشخص کاملن مغرضانه است. قضاوت های ما کاملن آمیخته با تعصب خواهد بود، وقتی متخصص زمینه ای نباشیم که درباره اش کسی را در ذهنِ خویش به محکمه می کشیم. فکر می کنم بیان را باید مدام به تعویق انداخت. آنقدر که بدانیم این قضاوت ها، قضاوت هایی از سرِ خودکامگی نیست. قضاوت هایی نیست که به دیگران، بی سبب لطمه بزند. چرا که چنین مدل هایی از قضاوت که در جامعه ما نمونه هایش هر لحظه به چشم می خورد، می تواند آسیب های جدی به روح و روانِ انسان های دیگر وارد کند. در ذهن نگاه داشتنِ این قضاوت ها می تواند به این منجر شود که بعدها اصلاح شود یا زمینه سازِ تحقیقی سالم گردد. تحقیقی که به تفکر انتقادی کمک کند، یا ما را از گمراهی و تعصب برهاند.

