من بودم و خدا. آن روز ما تنها بودیم. هر دوی ما! نه کسی مرا می دید نه او را! روبروی هم نشسته بودیم. خدا بی خیال نشسته بود. انگار نه انگار که کسی از او یادش نمی آید. اما من زانوی غم بغل کرده بودم. در خودم فرو رفته بودم و گوشه ای کز کرده بودم!خدا برای خودش سوت می زد و شعر می خواند و حساب کتاب هایش را بررسی می کرد. فرشته ها پس کجا بودند؟! وقت نشد بپرسم. من خواستم یک جوری سر صحبت را باز کنم. ترسیدم بغضم بترکد. اما خدا همین طور مشغول کار خودش بود. اول فکر کردم اصلاً مرا نمی بیند. داشت کفرم در می آمد. اصلاً آن طور که برایم تعریف کرده بودند نبود. خیلی با خودم کلنجار رفتم... لابد منتظرید که بگویم بالاخره سر صحبت را باز کردم و یک گفتگوی خیالی بخوانید؟! نخیر! همین طور نشستم و زل زدم در چشمان خدا. چشمانی که اصلاً نمی توانستم تمرکزی در آنها بیابم. دوست داشتم مطلقاً مرا نگاه کند! ولی خیلی به دوست داشتن من فکر نمی کرد. خیلی نشستم و غصه خوردم... ولی بالاخره دیدم! دیدم که حوصله اش سر رفت و به جبرئیل زنگ زد و چیزهایی گفت. درست نفهمیدم! آخر به زبان خودشان حرف می زد...
چه داستان احمقانه ای! ولی من تنهایی خدا را حس کردم. دیدم که از آدم ها شاکی شده است. ته قیافه بی خیال و متبسمش یک غم نامرئی تلخی هم وجود داشت. یعنی فکر اینجایش را نکرده بود؟!!

