یادداشت ها (روزانه)
من و قلی! نویسنده: no one - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥

امروز میخوام یه شخصیت جدید رو بهتون معرفی کنم که از این به بعد قراره توی این وبلاگ بنویسه!

این شخصیت جدید یه بچه کوچولوی زشت دوست داشتنی به اسم قلی است!

قلی اسم کودک درون منه. و به گفته اقوام و دوستان خیلی هم بهم میاد که کودک درونم قلی باشه.

راستش بعد از دیدن فیلم آتش بس بنده متنبه شدم و تصمیم گرفتم به قلی بیشتر اهمیت بدم. یعنی بشینم باهاش حرف بزنم و بهش توجه کنم و ببرمش پارک و باهاش بازی کنم و از این حرفا...

قلی از اون نظر که عشق مطرح شدن و شهرت داره ازم خواست که تو وبلاگم هم بنویسه! در واقع وبلاگ متعلق به ایشونه!!! منم که بالاخره بعد یه عمر افه ی کودک درون گذاشتن نمی تونستم بهش بگم نه! این شد که از امروز میخوام بذارم بنویسه. شایدم خودم به جاش بنویسم!

-          نخیر یاسین خان، خودم میخام بنفیسم! فهمیدی؟!

-          اولآ اجازه بگیر وقتی میخوای حرف بزنی... همین جوری پا برهنه که نمی پرن وسط حرف بزرگتر. ثانیآ من و تو نداریم که قلی جون. من می نویسم انگار تو نوشتی!

گفتگوهای من و قلی اصلآ قرار نیست خنده دار باشه. آخه قلی شخصیت پیچیده ای داره. معلوم نیست چی میخواد! یعنی در واقع خیلی زیادی چیزی میخواد. یا به عبارتی هر چیز خوبی که وجود داشته باشه رو میخواد. یه کم هم حسوده! از این به بعد میگم قلی از چی بدش میاد و از چی خوشش میاد.

قلی خوبیش اینه که با کسی تعارف نداره. هر چی فکر کنه میگه. هنوز مصلحت اندیش نشده. فقط می ترسم گاهی (اکثر اوقات!) آبروریزی کنه!

مثلآ قلی از بچه خرخون ها خوشش نمیاد! و اگه ببینه یکی درس خونده شدیدآ بهش حسودی می کنه! نه. خودزنی می کنه. قبطه هم نمی خوره. ولی از اونایی که "بعدآ میگن!" خیلی بدش میاد. اصلآ ازشون متنفره. گاهی خودشم همینجوری میشه ولی اغلب اوقات یه کاری که میخواد بکنه داد و هوار راه میندازه. شاید واسه همینم هست که نمیتونه کاراشو به نتیجه برسونه!

قلی تا حدی (احتمالآ زیاد) خنگه! خیلیها میذارنش سر کار. خیلی هم بچه مثبته، غیر از وقتایی که جوش میاره آزارش به کسی نمیرسه! ولی وقتی قاطی می کنه به منم رحم نمی کنه!

گفتم قلی همه چی میخواد! اینش خیلی بده! هر چی بهش بدی سیر نمیشه!!! ولی بچه اس دیگه! زودم هر چیزی دلشو میزنه. میخواد همه چی رو به دست بیاره ولی زیاد تو فکر نگه داشتنشون نیست.

بله خوب! (به قول رضا مارمولک!)...

قلی حوصله اش سر رفته... اعصاب هم نداره. چون من آمار نخوندم. باید بذارمش تو مهد با بچه های خیالی بازی کنه (الان داره سرم داد میزنه!!!) خودم برم یه گلی به سرم بگیرم. قلی جون خیلی دوس دارم بمونم! ولی می بینی که: از نظر آماری تعطیلم!

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری