
یه چیزی تهِ ذهن هر کسی هست که فقط خودش حالیشه چیه. همیشه م فک می کنه لابد یکی هست که می فهمه. همینجوری کورمال کورمال راه میفته ببینه واقعن کسی هست که...؟ بعضیام پیداش می کنن: ینی اینقد از تهِ ذهنشون بی خبرن. ولی اینا نقل صحبت من نیستن.
شاید هیشکی یه بارم فکر این چیزا نیفته. ولی من با چشای خودم دیدم که هرکسی واسه لحظه هایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده دلتنگ میشه. لحظه هایی که اصن یادشم نمیاد. شایدم یادش بیاد، ولی اگه دوباره بذاریش تو همون لحظه، میگه نه بابا، این نبود. خیلی شبیه بودا، اما این نه! شایدم بگه برو بابا، من چی میگم تو چی.
میخوام بگم اون لحظه هه نیس که اون خاصیت رو داره. ذهن خراب شده ته که معلوم نی پشتش چیه. چیزی که هیشکی نمی فهمه، ولی پیش اومده که سایه ش رو ببینی و رویاشم همیشه باهاته. نباید درگیرش شی که بفهمی چی میگه، چی میخواد از جونت... باید بذاری باشه، همونه که تو رو میکِشونه. می فهمی چی میگم؟ بقیه چیزا سرگرمیه. مسخره بازیه. تو دنبال همونی هستی که پشتِ ذهنته و فقط خودت حالیته که اونجاس. همونه که تو رو نگه میداره...

