و آخرین تلاشهایشان را می بینم. بی آنکه بدانند چه بر سر آن ریشه های فرسوده در خاک تنیده می آورند! چه بر سر دیوارها می آید؟ دیوارهایی که تا دیروز مستحکم بودند! و امروز؟ دیوارهایی که در برابر هجوم باد و باران و سیل ایستادند و امروز گویی در برابر نسیم نیز آسیبپذیر شدهاند!
و خوب که نگاه میکنم رنگ خدا را در لایههای از تک و تا افتاده ریشههای فرسوده که به دل خاک چنگ میزنند با باور عمیق چشمانم که گود افتادهاند از اشکهای ناتمام بیآزار، حس میکنم! چه غمانگیز است قصه زمین...
وقتی که فریاد در باد میپیچد صدای هولناک سکوت در میان آوای شرمآور اعتراض گم میشود. و چه خوب! چه خوب که نمیشنوم صدای سکوت را! روی تکههای پاره دفترم مینویسم که تمام میشود. میدانم که ریشه ها به جایی وصل نبودند! و خاک... خاک بیحاصل که دیگر توان سیراب کردن ریشهها را ندارد! عظمتش دیگر فروریخته... درست مثل گهوارهای می ماند وقتی قد کودک از طول آن بزرگتر شده است!
مرگ، آخرین پیام خوشبختی است که نجوایش همه وجودم را پرکرده است! چه آرزوی شیرینی... چه اشتیاقی و چه امید دوست داشتنی و آرام بخشی!
آخرین تلاشهایتان را می بینم و میخندم... و غرق در شادی میشوم که حتی در نابودی آخرین رشتههای نازک ریشههای پاک هم دریغ نمیورزید!

