صبح، شب، خدا
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۱
باز هم صبحي ديگر شد
مثل هر صبح قشنگ ديگر
مثل هر بار كه مي آيد نور
باز هم روزي ديگز شد
روزيِ ما هم باز رسيد:
كوله باري از عشق كه از سوي خدا آمده بود
صبح ها زود مي رنجند
از چيزهايي كه در اينجا هست
ولي خوب نيست!
آنها زود آسمان را ترك خواهند نمود ...
در عوض شب ها فرصت طلبند
گرچه مي دانند كه مردم صبح را دوست مي دارند
ولي اين را نيز مي دانند:
كه وقتي صبح رفت پناهي نيست براي دل ها
پس زمان مجبور است دست به دامان شب تار شود
شب ها غمگين اند
مثل درياهايند
گرچه درياها غم خود را به ساحل برده
دل خود شاد كنند،
اما در دل شب ساحلي يافت نخواهد شد
هر چه هست از شعر، موسيقي و احساس
همه در شب غمگين است...
پس به شب گفت سلام:
آن كه از مخلوقش هر چه مي ديد
زيبايي بود و نه چيز ديگر
و چه زيباست كه با معشوق خدا بودن و درد دل گفتن
و همين نيز براي عاشقان كافيست:
كه با شب در خلوت خود رازهاي نگو باز گويند
و همين نيز زيباست !
یادداشت ها
(روزانه)

