یادداشت ها (روزانه)
تاريخ! نویسنده: no one - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥

به لحظه های دور تاریخ نگاه می کنم و میان برگ های کهنه و زرد آن گم می شوم. به همه چیز با دقت می نگرم. گویی قرار است در انبوه کاغذها و عکس ها و افکار به جا مانده چیزی بیابم... چیزی که دردم را تسکین دهد. اما مثل همیشه بی حاصل است. ساعت هاست که چشم برهم نگذاشته ام. جمله هایی که مدام در برابر چشمانم می رقصند و دروغ ها، فریب ها، حقه ها و همه چیز...

چقدر رنگ و بوی بی خاصیتی گرفته ام! چقدر سر در لاک خویش فروبرده ام! تمام رگ هایم منقبض می شوند، گرمم می شود. آن انقباض با این گرما تناقض دارد... مثل همیشه که همه چیز با همه چیز تناقض دارد... به خصوص تازگی ها که بیشتر از همیشه «من» با «من» تناقض دارد!

می ترسم از این همه حماقت که بر من هجوم آورده است. پاهایم را نمی توانم حرکت دهم. میل به اینجا ماندن حالم را به هم می زند. کرخت شده ام... سنگین و دارم از حال می روم. خسته شده ام از چیزهایی که نمی فهمم. خدای من انگار حرف تازه ای برایم دارد. ولی دیگر توان شنیدنش را ندارم. انگار در میان کاغذهای تاریخ گم شده ام. در میان گذشته و حال! چه معجون عجیبی است زندگی. همه چیز بیش از حد رقت انگیز است...

اگر به چشمانم اعتماد نکنم همه چیز را از دست خواهم داد. و اعتماد نمی کنم. اعتماد دیگر معنایی ندارد. باید باز هم به جستجو ادامه دهم. توی تاریخ یک جایی اسمی از من برده شده است که نمی یابمش! یک جایی نشانه ای هست... حرفی برای شنیدن... خسته شدم!

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری