یادداشت ها (روزانه)
ابديت! نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

تمام چشمها به تو دوخته شده بود. من از اضطراب داشتم می مردم. تو گاهی در میان آن شلوغی نیم نگاهی به من می انداختی و با اینکه هزار بار با هم تمرین کرده بودیم باز هم لبخند پنهانی کوچکی می زدی که باعث می شد هر بار دو سه نفر رو به من برگردند و من هم با آنها سرم را بچرخانم! خودم از رفتار خودم خنده ام گرفته بود. سکوت بدی در فضا حاکم بود. دلم می خواست مثل آمفی تئاتر دانشکده اینجا هم همهمه باشد. دلم می خواست همه با هم پچ پچ کنند. اما فضای اینجا خیلی سنگین بود. آدم ها خیلی جدی تر از آن بودند که تصور می کردم. می ترسیدم وقتی بیانیه را می خوانی یک اشتباه کوچک همه زحمت هایت را خراب کند. ولی با همه دلهره ای که داشتم و نفسم را بند آورده بود، ته دلم خوشحال بودم. چون چهره ات خیلی آرام بود. و انگار یک قدرت ماورایی به دست آورده بودی. خیلی مسلط ایستاده بودی و همه چیز آماده بود که شروع کنی. نمی دانی چقدر احساس غرور می کردم! تو همیشه همانی بودی که فکر می کردم. شاید هم چیزی بیشتر از آن. نمی دانم! به هر حال تمام خوشحالی دنیا در من موج می زد! عرق کرده بودم. هنوز هم اضطراب داشتم. چراغ ها را خاموش کردند و جلوی صورت تو شمعی می سوخت. شمعی که چهره ات را روشن نگاه داشته بود! چقدر نورانی شده بودی! چقدر همه چیز باشکوه بود... زمان ایستاده بود. نفس های من هم به شماره افتاده بود. اینجا انگار بلندترین نقطه ای بود که من به عمرم ایستاده بودم. از اینجا همه دنیا کوچک شده بود. آدم ها اینقدر ریز بودند که اصلاً دیده نمی شدند. من انگار فاصله ای تا ابدیت نداشتم! چقدر همه چیز عجیب بود... صدای کف زدن حضار مرا از آن اوج آسمان ها به روی صندلیم انداخت! چراغ ها روشن شد و تو در حالیکه صورتت پر از اشک و لبخند بود از پله ها پایین می آمدی...

  نظرات ()
مطالب اخیر عبور از دوره ای سخت آخرین روز 90 آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری