﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یادداشت ها</title>
    <description>روزانه</description>
    <link>http://yasin29.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>no one</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 22:30:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مورچه ای به نامه ظریف خانوم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_sarNDR0a.jpg" alt="" width="490" height="513" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جامعه جای عجیبی است. آدم همانقدر که نسبت بهش احساس مسئولیت دارد، ازش ضربه هم می خورد. شاید جامعه من اینطور باشد، درست نمی دانم. به هر حال توی ذهن من تعریف جامعه چیزیست که باید ازش ترسید. چون نه تنها از تو حمایت نمی کند، بلکه تو را به بدترین پرتگاه ها هم می کشاند و هیچ ابایی از هُل دادنت ندارد. خیلی باید فکر کرد که بفهمیم ما چطور چنین جامعه ای به وجود آوردیم. ولی به هر حال این وضعیت فعلی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عنوانِ این پُست، آخرین داستانی است که نوشته ام. همین امروز هم این کار را کردم. راستش اول اسمش به ذهنم رسید و جرقه ای شد برای نوشتن. ولی بعد که تمام شد دیدم نه مثل اسمش طنز دارد نه کودکانه است. دو تا داستانِ کوتاه قبلی ام هم همینجوری از آب در آمد: تلخ و غم انگیز !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امشب داشتم تکه هایی از فیلم "خانه سیاه است" را می دیدم که فروغ فرخزاد درباره جزامی ها ساخته بود. وقتی به این فیلم نگاه می کنی، یادت می آید که هنرمند باید درد را بفهمد. نویسنده، شاعر، فیلمساز و هر کسی که می خواهد چیزی را به نمایش بگذارد، باید یک فهم مستقل از سیاست، از پیرامونش داشته باشد. و اگر چنین فهمی را داشت، بعید است که آن لایه های آسیب دیده انسان را نبیند. ولی می بینید که کسی همچون فروغ، چقدر در چنین جامعه ای مغفول می ماند و ما توی کتاب های ادبیات هیچ اسمی ازش نمی بینیم. در عوض تا دلت بخواهد ادا و اطوار رنگ و رو رفته سیاسی درباره درد...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آن تصویرهای زشتِ بدقواره ای که از مورچه کشیدم تلاش های اولیه ام برای درکِ بدنش بود. می خواستم ببینم توی داستان، چطور راه می رود و چه ژست هایی می گیرد. ولی هیچ کمکی بهم نکرد. شاید بهتر بود که یکی از آنها را از نزدیک تماشا می کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پی نوشت: اگر دوست داشتید داستان را بخوانید هرجوری که راحتید بهم خبر بدهید. با کمال میل برایتان می فرستم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/640</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8896468/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8896468</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 22:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_3Cxe5RVS.jpg" alt="" width="490" height="367" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی تهِ ذهن هر کسی هست که فقط خودش حالیشه چیه. همیشه م فک می کنه لابد یکی هست که می فهمه. همینجوری کورمال کورمال راه میفته ببینه واقعن کسی هست که...؟ بعضیام پیداش می کنن: ینی اینقد از تهِ ذهنشون بی خبرن. ولی اینا نقل صحبت من نیستن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید هیشکی یه بارم فکر این چیزا نیفته. ولی من با چشای خودم دیدم که هرکسی واسه لحظه هایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده دلتنگ میشه. لحظه هایی که اصن یادشم نمیاد. شایدم یادش بیاد، ولی اگه دوباره بذاریش تو همون لحظه، میگه نه بابا، این نبود. خیلی شبیه بودا، اما این نه! شایدم بگه برو بابا، من چی میگم تو چی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میخوام بگم اون لحظه هه نیس که اون خاصیت رو داره. ذهن خراب شده ته که معلوم نی پشتش چیه. چیزی که هیشکی نمی فهمه، ولی پیش اومده که سایه ش رو ببینی و رویاشم همیشه باهاته. نباید درگیرش شی که بفهمی چی میگه، چی میخواد از جونت... باید بذاری باشه، همونه که تو رو میکِشونه. می فهمی چی میگم؟ بقیه چیزا سرگرمیه. مسخره بازیه. تو دنبال همونی هستی که پشتِ ذهنته و فقط خودت حالیته که اونجاس. همونه که تو رو نگه میداره...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/639</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8875672/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8875672</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 13:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصویرسازی برای روح</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_hkrlSo1G.jpg" alt="" width="570" height="349" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظر شما این روح جامعه ما نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: از همه کسانی که معتقدند من سیاه نمایی می کنم یا خیلی مستقیم به چیزی اشاره کرده ام، یا فکر می کنند خودم این شکلی هستم قبلن تشکر و عذرخواهی می نمایم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/638</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8849334/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8849334</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:11:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آسمان من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_TvpHl7VZ.jpg" alt="" width="490" height="275" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قاب پنجره من تکه ای از آسمان را در خود می نشاند که در آن زیباترین رنگ های طبیعت رخ می دهد. گرچه این زیبایی هم مثل همه چیزهای دیگر منحصر به فرد است: زیبایی از نگاهِ من!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم قلب هر کسی را چه چیز تکان می دهد: عشق توی نگاه اول، نیایش عارفانه، ایده های تازه، تماشا کردنِ ستاره ها از پشت عدسی تلسکوپ، جواهرات گران قیمت، سواحل فلوریدا، اسکی روی یخ، پریدن از بانجی جامپینگ، رفتن به خارج، بیماری قلبی یا ...؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر حال، خوب که فکر می کنم می بینم قلبِ مرا پمپاژ خون به رگ ها تکان می دهد. و این مسئله هیچ ربطی به رنگ ها، آسمان و پنجره اتاق من ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_o1qNn30t.jpg" alt="" width="490" height="275" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/636</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8845230/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8845230</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 11:02:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Wall-E</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/4138_wDG24vA8.jpg" alt="" width="367" height="428" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز هوا ابریست. خیابان ها خیس. هیچ چیز شاعرانه ای در وجودم نیست. فقط احساس می کنم زندگی هر روز تغییر شکل می دهد. همه چیز توی ذهنم فرو می ریزد و دوباره بنا می شود. درست مثل تنهایی. یک خاصیت دوگانه. تنهایی دوست داشتنی، تنهایی نفرت انگیز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عکسی که می بینید ایده ایست که مرا تا نزدیکی های صبح بیدار نگه داشت. با خمیر بازی چیزی درست کردم که ازش عکس بگیرم و قالب وبلاگم را تغییر دهم. اول چیزهایی به ذهنم رسید، مثلن اسمش را گذاشتم "من و کودکی". دلم می خواست این وبلاگ را برای بچه ها بنویسم. بعد دیدم از آن اسم های مزخرف است. هیچ کودکی دوست ندارد کسی مدام بهش بگوید: کودک!! بعد نوشتم: ما اسم نداریم... و یک مرتبه همه چیز را تغییر دادم. اما ایراد از جای دیگری بود. من بزرگ شده بودم. با همه مشخصاتی که باید داشت تا آدم بزرگ بود. چون چیزهایی که نوشتم یک ذره خودم را هم سرِ ذوق نیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هوای ابری برای حال آدم هایی که زیاد خوشحال نیستند خوب نیست. ولی به هر حال بهانه ایست برای نوشتن. لا اقل برای شروعِ نوشتن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/635</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8837490/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8837490</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 10:47:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوم شخص مفرد با بچه اضافی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;شماره یک تلاش می کند به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک شود. شماره دو از دور آنها را می پاید. شماره سه بی اعتنا به شماره دو، یک و &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt;، دارد با بقیه حرف می زند. یک جوری خودش را به شماره چهار نزدیک کرده که آدم احتمال می دهد دارد حرف های رازآمیزی می زند. &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; حواسش بیشتر به شماره سه است و البته دارد با شماره یک حرف می زند. گاهی چشمش به شماره دو می افتد، اما خیلی زود حواسش را به جای دیگری می دهد. شماره دو توی فکر است، اما گاهی وارد بحث شماره پنج و دیگران می شود. در حد اظهار نظری کاملن بی ربط. کسی توجه زیادی به شماره دو ندارد، چون معلوم است که فکرش جای دیگریست. وقتی از شماره سه بخاری بلند نمی شود، شماره دو در کمال خوشبختی متوجه توجه بیشتر &lt;strong&gt;او &lt;/strong&gt;به خودش می شود و شماره یک کاملن پس می نشیند. خودش را جمع و جور می کند. و البته نه اینکه نا امید باشد، سعی می کند به شماره چهار یا هفت نزدیک تر شود. شماره هفت رغبت بیشتری نشان می دهد و شماره یک، رضایتی شادمانه همراه با استرسی درونی دارد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://simplyzesty.com/wp-content/uploads//2010/07/Math6.jpg" alt="" width="340" height="250" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; فاصله اش را در روزهای بعد با شماره دو کمتر و کمتر می کند. شماره سه توجهی به این موضوع نشان نمی دهد. شماره دو بعدن خیلی به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک می شود. وقتی همه چیز در اوجِ خود پیش می رود، شماره دو ناگهان متوجه می شود که شماره سه جذابیت بیشتری برای &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; دارد. شماره دو پا پس می کشد و آرام آرام فاصله می گیرد. شماره پنج سعی می کند به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک شود. &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; با شماره پنج ازدواج می کند. شماره سه همچنان با شماره چهار نشست و برخاست می کند. شماره یک با شماره های بیشتری در ارتباط نزدیک قرار می گیرد. شماره دو کمی منزوی می شود. شماره پنج احساس خوشبختی می کند. ولی &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; هنوز به شماره سه فکر می کند و از شماره پنج بچه دار می شود. شماره سه همچنان توجهی به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; ندارد. به خصوص وقتی نامه ای از &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; دریافت می کند که در آن به دوست داشتنش اعتراف کرده. شماره سه حتی جوابی به این نامه نمی دهد. و هیچ کس نمی داند&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; به چه فکر می کند. راضی هست یا نیست. ولی از کنار شماره چهار تکان نمی خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/631</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8661823/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8661823</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 11:04:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چشم انداز مدیریت شهری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در طول سالیانِ دراز، بشر برای خالی کردنِ خشم های ناگهانی راه های زیادی را آزموده است. مثلن پناه بردن به خدا، نوشیدنِ آب خنک، نوشیدن چیزهایی که ما حتی اسمشان را هم درست نمی دانیم، شمردنِ اعداد (که یکی از بی فایده ترین هایش بوده)، فحش هایی که ما بلد نیستیم و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با اینکه من زیاد به عصبانیت اعتقادی ندارم، اما توصیه ام این است که نیمه شب را به خواب اختصاص داده، فردا صبح، سرِ فرصت درباره اش صحبت کنید. شاید اصلن قضیه اینطور که شما فکر می کنید نباشد. نه اینکه من زیاد اهل خواب باشم، اما وقتی با رویاهای عجیب و غریبی درگیر هستم که هر ذهنِ آشفته ای نظیرِ آنچه به من تعلق دارد، شب تا صبح به تصویر می کشد، شنیدنِ صدای گوش خراشی مثل شکستن شیشه کیوسکِ تلفن عمومی، کمی &amp;ndash; به خصوص می گویم کمی که بعدن نگویید از کاه کوه ساختم &amp;ndash; مرا دلواپس می کند. گرچه دفعه دهم باشد که این اتفاق در ماه های اخیر می افتد: چراکه آدم به این چیزها عادت نمی کند! البته می دانم نباید موضوع را کِش داد. آدمند دیگر، عصبانی می شوند، آن هم نیمه شب، چه کار کنند؟ چیزی که ضرر هم دارد بنوشند بهتر است یا اینکه با سر &amp;ndash; خیلی یواش- به شیشه ناقابل و ناچیز کیوسک تلفن بکوبند؟ تازه اخیرن فهمیده اند که شهرداری محترم هربار بر حسب وظیفه و با احترام به حقوقِ مسلم شهروندی، سوت زنان شیشه شکسته را تعویض کرده و نشان می دهد که صبوری چیز خوبی است. من داشتم فکر می کردم شاید آدم های عصبانی (یا کمی ناراحت) فکر می کردند شهرداری آنها را درک کرده و می داند در مواقع ضرورت شیشه بهترین ماده برای رسیدن به آرامشی هرچند لحظه ایست و من با اینکه نمی توانم ایده های سازمانی گسترده شبیه شهرداری را پیش بینی کنم، حدس می زنم آنها نیز به کار فرهنگیِ درازمدت معتقدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با این حال امروز وقتی بعد از چند ماه بده بستان بینِ آدم های مودب شهرداری و آدم های ناراحت محله، صداهای عجیبی از شکستنِ شیشه ها در روشناییِ روز شنیدم -که البته در نوع خود بی سابقه بود- حدس زدم که باید مسئله ای پیش آمده باشد. از پنجره نگاهی کنجکاوانه انداختم و صحنه را دیدم: وانتی ایستاده، مردی مشغول کندن تکه های باقیمانده کیوسکِ تلفن عمومی با ابزار پیشرفته، پرتاب آن ها به پشتِ وانت، حرکت به سوی مقصدی برای من نامعلوم... و شیشه های خُرد شده باقی مانده روی زمین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/630</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8651642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8651642</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Jan 2012 21:05:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;آدم از هیچ چیز در دنیا مطمئن نیست. این چیزی که ذاتی و غیر قابل تغییر است، به طرز هیجان انگیزی خوشایند است. اگر جز این بود زندگی همچون مسئله ای بی خاصیت در برابر چشم های نا امید همه ثابت و پابرجا ایستاده بود. اما اینطور نیست. از این روست که من این چنین عدم اطمینانی را پاس می دارم. چرا که مرا وا می دارد به تکاپویی دوست داشتنی. مرا، به رغم همه ترس هایی که از نهایت امر دارم، به ایستادگیِ خستگی ناپذیر تحول خواهانه ای می کشاند که امیدبخش و سرزنده است. زندگی، همچون جنبنده ای در تاریکیست که راهِ خویش می جوید. لابد بو می کشد، و گاه فریب حیله های انسانی را می خورد. گاه به راه های مسدود می رسد و پا پس می کشد. اما چنین جنبنده ای اگرچه از اضطراب سرشار است، به همان نسبت از امیدش نیرو می گیرد. و چنین ترس و تردیدهایی نشانه هایی سرشار از امیدند. جنبنده ای که نامش را گذاشته ایم زندگی، تا لحظه مرگ، با چشم و گوش و بینی و پوست، به دنبال چیزی می گردد که نجات بخش باشد. نجات بخش از در خود فرو رفتن، و مردن پیش از مردن. این است که سر در هر سوراخی می برد، تا راهی بجوید: جنبنده ای هُشیار و مشتاق و ترسان و مضطرب!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/629</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8633829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8633829</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Dec 2011 09:49:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای غریبه ها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اگر تنهایی مرا به این وا می دارد که بنویسم، لابد برای غریبه ایست که مرا هرگز ندیده و نشنیده است. برای روحی که از آتش است، که تشنه شنیدن است، و نه از کسی که با او قرابتی دارد، برعکس از کسی که دور است و نا آشنا. که هیچ کلمه ای از صحبت هایش او را به یادِ گذشته ای نمی اندازد. اگر نویسنده ای هست که برای غریبه ها بنویسد، شاید غریبه ای هم باشد که بخواهد نوشته ای این چنین را با رضایتمندی بخواند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;از این بابت برای چنین مخاطبی می نویسم که از تصویر تکرار شده خویش در اذهانِ آشنا خسته ام. حتی از تصویری که در آینه از خود می بینم، از عکس ها، ماجراها، حرف هایی که در گذشته بین من و هر آشنایی بوده. و لرزان و ترسان، باز بعد از مدت ها پناه می آورم به این وبلاگ. چرا که هرچه فکر می کنم آیا می توان راهِ تازه ای گشود یا نه، به جایی نمی رسم. و وقتی می بینم هر کسی به چیزی "مشغول" است، اغلب استرس این را می گیرم که پس چرا من هنوز در حال و هوایی عجیب غوطه می خورم؟ چرا زندگی را آنطور که باید جدی نمی گیرم و این همه هیجانِ از دست رفته را چگونه می توان باز گرداند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اینکه نمی توان مطمئن بود این نوشته ها را تنها غریبه ها می خوانند کار را سخت می کند. انگار آدم هر جایی که باشد، هر جور که خودش را پنهان کند، باز چشم هایی هستند که او را تعقیب می کنند، ردّ او را دنبال می کنند. نه به این جهت که او آدم مهمی است، یا برای آنها مهم است. صرفن به دلیل کنجکاوی این اتفاق می افتد. یا بهتر بگویم، به دلیل حافظه. چیزی که در گذشته رُخ می دهد، تا ابد از خود اثری می گذارد. به خصوص وقتی درباره انسان ها باشد. به خصوص وقتی درباره حرف زدن با دیگری باشد. حرف هایی که نزدیک و آشنایند. حرف هایی که معمولن با غریبه ها نمی شود گفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اما حالا عجیب این است که من شوق حرف زدن با غریبه ای را دارم. غریبه ای در دور دست. شوقِ این را دارم که برای چنین مخاطبی از آفتاب بنویسم. از رنگ صبح، و از زیبایی هایی که هر روز در قلب من می جوشد. از فاصله عمیقی که با واقعیت دارم. و از فضای عجیبی که در ذهنم در جریان است. و البته دوست دارم برای غریبه ای این چنین اعتراف کنم که قلبم بیمار است. قلبم مدت هاست درست کار نمی کند. به موقع نمی تپد، به موقع به جنب و جوش نمی افتد. و باید برای غریبه بنویسم که من از راه دوری آمده ام اینجا. راهی بسیار دور. جایی که هیچ امیدی نبوده است. همه جا تاریک و سرد بوده. و من هنوز عادت به روشنایی ندارم. وقتی به آفتابِ اینجا نگاه می کنم از چشم هایم اشک می آید. چون یادِ خودم می افتم که چقدر در لحظه های نا امیدی به سر برده بودم. چقدر به زندگی بی تفاوت بودم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اما نمی توانم همه چیز را بگویم. نمی توانم بگویم دقیقن کجا بودم. چرا که آشنایانی هم اینجا هستند. این اطراف کسانی هم هستند که مرا بشناسند. و من همواره از آشنایان خجالت کشیده ام. همیشه ترسیده ام خودم را به آنها درست نشان بدهم. چون باز بعدن چشم تو چشم آنها می شوم، و این خیلی سخت است. ولی بگذارید تصور کنم چنین کسانی نیستند. می دانید، برای من اصلن چنین تصوری آسان نیست. من توی برهه ای از زندگی بدترین دردها را به خاطر نزدیک ترین آشنایان کشیده ام. حالا چطور می توانم به کسی اعتماد کنم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;این دوراهی، خیلی بامزه است. به همان اندازه غم انگیز هم هست. و من توصیه می کنم به دوراهی ها که رسیدید دیگر حتی به راهتان ادامه هم ندهید. می دانید چرا؟ چون هر کاری هم که کنید باز انسانید و خاطراتی دارید، انسانید و حافظه تان پاک نمی شود. انسانید و ناگهان چنان غمگین و افسرده می شوید که خودِ خدا هم نمی تواند شادتان کند. این را جدن می گویم. چنین جبری را هیچ کس تاب نمی آورد. چنین چیزی را با کسی نمی توان در میان گذاشت. با این حال، می خواهم اعتراف کنم، شما غریبه نازنینی هستید. از این جهت که من همین حرف ها را بی آنکه سانسور کنم برایتان گفتم. البته نه کاملِ کامل. اما باز هم حرف زدم. خیال می کنید مسئله کم ارزشی است؟ خیر!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/628</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8615217/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8615217</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 10:24:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دست ها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دست هام بوی خاک می دهند. دست هام، مگر همه چیزی نیستند که دارم؟ پس چرا حواسم نیست؟ رفته بودم روی بالکن. از آن بالا پایین را نگاه می کردم و به آن لحظه فکر می کردم. نمی دانم چرا اینقدر می ترسم از اینکه یک روز این اتفاقی که باید بیفتد را خودم دست بگیرم. به پیاده رویِ صبح فکر می کنم. آدمش نیست. خیلی ها هستند که پایه باشند، ولی آدمِ پیاده رویِ صبح... نمی دانم. صبح پنج شنبه از آن صبح های خاص است. دل من هم برای خیلی چیزها تنگ... مثل بعضی از آدم ها که گاهی دل تنگ می شوند. گاهی آسیب پذیر. پنجره را باز گذاشته ام که هوای کثیف و خنک بیاید تو. توری هم ندارد، پشه ها زودتر از هوا می رسند، می چرخند دورِ سرم، و صدای ماشین های سنگین که شب ها می توانند با خیال راحت تردد کنند. باید الان را داشته باشم. برای خودم. همین یک لحظه را می خواهم. همه چیزهایی که توصیف نخواهم کرد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/624</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/6703033/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-6703033</guid>
      <pubDate>Wed, 20 Apr 2011 22:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
