﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یادداشت ها</title>
    <description>روزانه</description>
    <link>http://yasin29.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>no one</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 20 Apr 2012 20:06:04 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>عبور از دوره ای سخت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دیشب هم با پریشانی خوابیدم. خواب های آسوده مربوط به وقتی دیگر است. نمی دانم کِی، اما می دانم باید روزی برسد که همه چیز تغییر کرده باشد. ممکن است دلواپس آینده باشم. اما هنوز هم دارم تلاش می کنم آن ستاره ای را که در زندگیِ درونی ام می درخشد حفظ کنم. باید دو دستی بهش بچسبم. چون فقط با همچین چیزی است که می توانم روزهای طاقت فرسای نا امیدی و دل تنگی را تاب بیاورم. در عوض به همه چیز امیدوار باشم و وقتی توی آینه نگاه می کنم خودم را به جای غریبه ای که هیچ چیزش شبیه گذشته ام نیست، بی کم و کاست ببینم. می خواهم زندگی را پاس بدارم. بیشتر از مرگ بهش فکر کنم. و تازه دارم با زندگی به رسمِ خودم خو می گیرم. سبک هر انسانی برای زندگی منحصر به فرد است، ولی لزومن راضی کننده نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;رویاها بی امان انسان را به تکاپو می اندازند. ذهن را از خستگی های مدام خالی می کنند، اما خستگیِ تازه ای به ارمغان می آورند. وقتی از خواب بیدار می شوم، از خودم می پرسم چه معنایی داشت؟ نمی توان جواب قانع کننده ای یافت. اما می شود رد پای عقایدم را در همه آنها شناخت. رویاها باعث می شوند من دوباره به تحلیل خودم بپردازم. و با شخصیتی مواجه شوم که پایش را به آب می زند که ببیند برای خودکُشی سرد نباشد. می رود روی لبه پرتگاه، که ترسش بریزد. اما سقوط نمی کند. چون می ترسد. می نشیند توی خانه، که از آدم ها دور باشد، و از تنهایی رنج می برد. و درست وقتی می خواهد از تنهایی بگریزد می فهمد که هیچ کس برایش نمانده و رنگش رنگ تنهایی شده. مشاهده گر است. یک مشاهده گرِ همیشگی. و هر کسی را که می بیند درگیرِ زندگیست، و خلاقیتِ بالفعل در وجودش هست، شوقِ زندگی در وجودش می جوشد. ولی بعد مثل کودکی که در واکنش به موسیقی دست و پایش را با شدت تکان می دهد و سعی می کند صداهایی تولید کند که لابد در ذهنِ خودش آواز است، عکس العمل ناشیانه ای انجام می دهد. و برخلافِ او هیچ احساسِ شادمانی نمی کند. چون بی تناسب است به حال و روزش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آیا اینها چیزیست که من از رویاهایم می فهمم؟ شاید نه همه اش، اما رویاهایم به طرز محسوسی با اکنون آمیخته اند. و البته به ندرت کششی عمیق هم به گذشته دارند که باز هم درآمیختگی اش با اکنون را می شود دید. رویاها آرزوهای خفته ام را نشان می دهند. نشان می دهند که چقدر با مفاهیم ناشناخته درگیرم، و از طرفی چقدر با زندگیِ واقعی بیگانه ام. انگار در جستجوی چیزی تازه و حسی نو، هزاران بار شکست خورده ام. شکستی که هر بار به نحوِ تازه ای تجربه اش می کنم و بخشی از وجودم را در ازایش از دست می دهم. و رویاها جبران نیمه کاره ای بر این شکست هایند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/644</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/9307382/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-9307382</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 20:06:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین روز 90</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از خودت می پرسی ارزشش را داشت؟ لذت بخش ترین پاسخ این است که داشت. از خودت می پرسی اگر برگردی چه بخش هاییش را تغییر می دهی؟ همه می گویند هیچی. من می گویم همه اش را. اگر برگردم مثل همیشه عمرم دلم می خواهد جور دیگری باشم. جورِ تازه ای که تا حالا نبوده ام. که مثل هیچ کس نیست، مثل هیچ وقت نیست. این زیباست، و زیباتر از آن اتفاق است. اتفاقی که هرگز به فکر آدم خطور نمی کند. اتفاقی که می افتد، که خوشایند است یا ناخوش...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من از واقعیت خوشم می آید. تلخیش را دوست دارم. حتی بیشتر از شیرینی! چون واقعیت آن بخش از زندگی است که واقعن هست، که می بینیش، لمسش می کنی، و بهش عادت می کنی، با آن کنار می آیی یا نه، همین که تو را درگیر می کند یعنی اینکه هست. توی این همه تردید، واقعیت آن چنان یقینی است که آدمی را در بدترین لحظه ها به شعف وا می دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیست و نُهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و نَوَد خورشیدی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امضا: ذهنِ تکان خورنده در تکانه های آخرِ سال!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/643</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/9143917/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-9143917</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 12:40:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو کلیدِ متصل به حلقه ای، دو نمکدانِ گردِ شیشه ای، همسان شکل، نقاشیِ پرینت شده گل های قرمز بر زمینه زرد، محصور و خودنما در قابِ کوچکِ چوبیِ به اندازه کف دست، کاغذ رویِ جلد سی دی، شیشه خالی ماتِ اُدکلن با درِ نقره ای، ساقه خشکیده و پوسیده یک قلمه نافرجامِ شمعدانی بر سطح گلدانی سیاه پوش، دفترچه ای حاویِ هرچیزی که ممکن است روزی به کار آید، از تاریخ فلسفه تا فلسفه تاریخ، سوغات سفالیِ آبی رنگی از اصفهان، و زنجیری گذشته از فَروهر نشانی، نیمی از یک لیوان، به حکم جاقلمی، مسواک و بُرسی در خود نشانده، یک چند خودکار و روان نویس که گاه به کاری نوشتنی، یک کتاب آغشته به کلماتی تراویده از ذهنِ سلینجر نام، سفیدپوش، با طرحی از یک ساعت، بی عقربه، آویزان از سنجاق قفلی، به این نام: هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه! کیفِ پول چرمیِ سیاه، گره خورده به دلشوره ای از کشتنِ یک حیوانِ بی آزار، دفترچه بیمه که آخرین شماره عینک را در آن، جامدادیِ پارچه ای به رنگ سُرمه، یادگار اولین سالِ دانش گا، گیره کروات، که از مُد افتاده، طلایی رنگ، توی جاچسبیِ دفترِ اجاره ایِ شرکتی منحل! هدفون پانا به روایت سونی با کاف تحقیر، یک ساعتِ کاسیوِ بند مشکی، دو گوشیِ موبایل، یکی بی کمترین امکانات، خاموش، دیگری بی استفاده، روشن، پوشه ای شفاف، بدن نما، صورت های جلسه (لابد نشستن گاه در زبان شیرینِ فارسی) امضا شده به دستِ خطِ ما، باطریِ از کار افتادهِ لپ تاپ، همشهریِ داستان، یا داستانِ همشهری، ناخن گیرِ کوچکِ بچه گانه، با کله گربه ای به خواب رفته و معصوم، لباس گل گلیِ صورتی قرمز به تن کرده، و چراغی که قبلن نور، به جهتِ مطالعه، از چند جا خمیده، قوزی، زرد، همه بر میزی ام دی اف! درست در لحظه تقابل مرگ و زندگی، آنجا که ابدیت...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/641</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8922201/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8922201</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 11:06:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مورچه ای به نامه ظریف خانوم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_sarNDR0a.jpg" alt="" width="490" height="513" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جامعه جای عجیبی است. آدم همانقدر که نسبت بهش احساس مسئولیت دارد، ازش ضربه هم می خورد. شاید جامعه من اینطور باشد، درست نمی دانم. به هر حال توی ذهن من تعریف جامعه چیزیست که باید ازش ترسید. چون نه تنها از تو حمایت نمی کند، بلکه تو را به بدترین پرتگاه ها هم می کشاند و هیچ ابایی از هُل دادنت ندارد. خیلی باید فکر کرد که بفهمیم ما چطور چنین جامعه ای به وجود آوردیم. ولی به هر حال این وضعیت فعلی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عنوانِ این پُست، آخرین داستانی است که نوشته ام. همین امروز هم این کار را کردم. راستش اول اسمش به ذهنم رسید و جرقه ای شد برای نوشتن. ولی بعد که تمام شد دیدم نه مثل اسمش طنز دارد نه کودکانه است. دو تا داستانِ کوتاه قبلی ام هم همینجوری از آب در آمد: تلخ و غم انگیز !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امشب داشتم تکه هایی از فیلم "خانه سیاه است" را می دیدم که فروغ فرخزاد درباره جزامی ها ساخته بود. وقتی به این فیلم نگاه می کنی، یادت می آید که هنرمند باید درد را بفهمد. نویسنده، شاعر، فیلمساز و هر کسی که می خواهد چیزی را به نمایش بگذارد، باید یک فهم مستقل از سیاست، از پیرامونش داشته باشد. و اگر چنین فهمی را داشت، بعید است که آن لایه های آسیب دیده انسان را نبیند. ولی می بینید که کسی همچون فروغ، چقدر در چنین جامعه ای مغفول می ماند و ما توی کتاب های ادبیات هیچ اسمی ازش نمی بینیم. در عوض تا دلت بخواهد ادا و اطوار رنگ و رو رفته سیاسی درباره درد...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آن تصویرهای زشتِ بدقواره ای که از مورچه کشیدم تلاش های اولیه ام برای درکِ بدنش بود. می خواستم ببینم توی داستان، چطور راه می رود و چه ژست هایی می گیرد. ولی هیچ کمکی بهم نکرد. شاید بهتر بود که یکی از آنها را از نزدیک تماشا می کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پی نوشت: اگر دوست داشتید داستان را بخوانید هرجوری که راحتید بهم خبر بدهید. با کمال میل برایتان می فرستم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/640</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8896468/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8896468</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 22:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_3Cxe5RVS.jpg" alt="" width="490" height="367" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی تهِ ذهن هر کسی هست که فقط خودش حالیشه چیه. همیشه م فک می کنه لابد یکی هست که می فهمه. همینجوری کورمال کورمال راه میفته ببینه واقعن کسی هست که...؟ بعضیام پیداش می کنن: ینی اینقد از تهِ ذهنشون بی خبرن. ولی اینا نقل صحبت من نیستن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید هیشکی یه بارم فکر این چیزا نیفته. ولی من با چشای خودم دیدم که هرکسی واسه لحظه هایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده دلتنگ میشه. لحظه هایی که اصن یادشم نمیاد. شایدم یادش بیاد، ولی اگه دوباره بذاریش تو همون لحظه، میگه نه بابا، این نبود. خیلی شبیه بودا، اما این نه! شایدم بگه برو بابا، من چی میگم تو چی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میخوام بگم اون لحظه هه نیس که اون خاصیت رو داره. ذهن خراب شده ته که معلوم نی پشتش چیه. چیزی که هیشکی نمی فهمه، ولی پیش اومده که سایه ش رو ببینی و رویاشم همیشه باهاته. نباید درگیرش شی که بفهمی چی میگه، چی میخواد از جونت... باید بذاری باشه، همونه که تو رو میکِشونه. می فهمی چی میگم؟ بقیه چیزا سرگرمیه. مسخره بازیه. تو دنبال همونی هستی که پشتِ ذهنته و فقط خودت حالیته که اونجاس. همونه که تو رو نگه میداره...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/639</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8875672/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8875672</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 13:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصویرسازی برای روح</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_hkrlSo1G.jpg" alt="" width="570" height="349" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظر شما این روح جامعه ما نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: از همه کسانی که معتقدند من سیاه نمایی می کنم یا خیلی مستقیم به چیزی اشاره کرده ام، یا فکر می کنند خودم این شکلی هستم قبلن تشکر و عذرخواهی می نمایم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/638</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8849334/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8849334</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:11:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آسمان من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_TvpHl7VZ.jpg" alt="" width="490" height="275" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قاب پنجره من تکه ای از آسمان را در خود می نشاند که در آن زیباترین رنگ های طبیعت رخ می دهد. گرچه این زیبایی هم مثل همه چیزهای دیگر منحصر به فرد است: زیبایی از نگاهِ من!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم قلب هر کسی را چه چیز تکان می دهد: عشق توی نگاه اول، نیایش عارفانه، ایده های تازه، تماشا کردنِ ستاره ها از پشت عدسی تلسکوپ، جواهرات گران قیمت، سواحل فلوریدا، اسکی روی یخ، پریدن از بانجی جامپینگ، رفتن به خارج، بیماری قلبی یا ...؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر حال، خوب که فکر می کنم می بینم قلبِ مرا پمپاژ خون به رگ ها تکان می دهد. و این مسئله هیچ ربطی به رنگ ها، آسمان و پنجره اتاق من ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/4138_o1qNn30t.jpg" alt="" width="490" height="275" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/636</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8845230/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8845230</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 11:02:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Wall-E</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/4138_wDG24vA8.jpg" alt="" width="367" height="428" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز هوا ابریست. خیابان ها خیس. هیچ چیز شاعرانه ای در وجودم نیست. فقط احساس می کنم زندگی هر روز تغییر شکل می دهد. همه چیز توی ذهنم فرو می ریزد و دوباره بنا می شود. درست مثل تنهایی. یک خاصیت دوگانه. تنهایی دوست داشتنی، تنهایی نفرت انگیز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عکسی که می بینید ایده ایست که مرا تا نزدیکی های صبح بیدار نگه داشت. با خمیر بازی چیزی درست کردم که ازش عکس بگیرم و قالب وبلاگم را تغییر دهم. اول چیزهایی به ذهنم رسید، مثلن اسمش را گذاشتم "من و کودکی". دلم می خواست این وبلاگ را برای بچه ها بنویسم. بعد دیدم از آن اسم های مزخرف است. هیچ کودکی دوست ندارد کسی مدام بهش بگوید: کودک!! بعد نوشتم: ما اسم نداریم... و یک مرتبه همه چیز را تغییر دادم. اما ایراد از جای دیگری بود. من بزرگ شده بودم. با همه مشخصاتی که باید داشت تا آدم بزرگ بود. چون چیزهایی که نوشتم یک ذره خودم را هم سرِ ذوق نیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هوای ابری برای حال آدم هایی که زیاد خوشحال نیستند خوب نیست. ولی به هر حال بهانه ایست برای نوشتن. لا اقل برای شروعِ نوشتن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/635</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8837490/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8837490</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 10:47:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوم شخص مفرد با بچه اضافی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;شماره یک تلاش می کند به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک شود. شماره دو از دور آنها را می پاید. شماره سه بی اعتنا به شماره دو، یک و &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt;، دارد با بقیه حرف می زند. یک جوری خودش را به شماره چهار نزدیک کرده که آدم احتمال می دهد دارد حرف های رازآمیزی می زند. &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; حواسش بیشتر به شماره سه است و البته دارد با شماره یک حرف می زند. گاهی چشمش به شماره دو می افتد، اما خیلی زود حواسش را به جای دیگری می دهد. شماره دو توی فکر است، اما گاهی وارد بحث شماره پنج و دیگران می شود. در حد اظهار نظری کاملن بی ربط. کسی توجه زیادی به شماره دو ندارد، چون معلوم است که فکرش جای دیگریست. وقتی از شماره سه بخاری بلند نمی شود، شماره دو در کمال خوشبختی متوجه توجه بیشتر &lt;strong&gt;او &lt;/strong&gt;به خودش می شود و شماره یک کاملن پس می نشیند. خودش را جمع و جور می کند. و البته نه اینکه نا امید باشد، سعی می کند به شماره چهار یا هفت نزدیک تر شود. شماره هفت رغبت بیشتری نشان می دهد و شماره یک، رضایتی شادمانه همراه با استرسی درونی دارد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://simplyzesty.com/wp-content/uploads//2010/07/Math6.jpg" alt="" width="340" height="250" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; فاصله اش را در روزهای بعد با شماره دو کمتر و کمتر می کند. شماره سه توجهی به این موضوع نشان نمی دهد. شماره دو بعدن خیلی به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک می شود. وقتی همه چیز در اوجِ خود پیش می رود، شماره دو ناگهان متوجه می شود که شماره سه جذابیت بیشتری برای &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; دارد. شماره دو پا پس می کشد و آرام آرام فاصله می گیرد. شماره پنج سعی می کند به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; نزدیک شود. &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; با شماره پنج ازدواج می کند. شماره سه همچنان با شماره چهار نشست و برخاست می کند. شماره یک با شماره های بیشتری در ارتباط نزدیک قرار می گیرد. شماره دو کمی منزوی می شود. شماره پنج احساس خوشبختی می کند. ولی &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; هنوز به شماره سه فکر می کند و از شماره پنج بچه دار می شود. شماره سه همچنان توجهی به &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; ندارد. به خصوص وقتی نامه ای از &lt;strong&gt;او&lt;/strong&gt; دریافت می کند که در آن به دوست داشتنش اعتراف کرده. شماره سه حتی جوابی به این نامه نمی دهد. و هیچ کس نمی داند&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; به چه فکر می کند. راضی هست یا نیست. ولی از کنار شماره چهار تکان نمی خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/631</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8661823/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8661823</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 11:04:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چشم انداز مدیریت شهری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در طول سالیانِ دراز، بشر برای خالی کردنِ خشم های ناگهانی راه های زیادی را آزموده است. مثلن پناه بردن به خدا، نوشیدنِ آب خنک، نوشیدن چیزهایی که ما حتی اسمشان را هم درست نمی دانیم، شمردنِ اعداد (که یکی از بی فایده ترین هایش بوده)، فحش هایی که ما بلد نیستیم و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با اینکه من زیاد به عصبانیت اعتقادی ندارم، اما توصیه ام این است که نیمه شب را به خواب اختصاص داده، فردا صبح، سرِ فرصت درباره اش صحبت کنید. شاید اصلن قضیه اینطور که شما فکر می کنید نباشد. نه اینکه من زیاد اهل خواب باشم، اما وقتی با رویاهای عجیب و غریبی درگیر هستم که هر ذهنِ آشفته ای نظیرِ آنچه به من تعلق دارد، شب تا صبح به تصویر می کشد، شنیدنِ صدای گوش خراشی مثل شکستن شیشه کیوسکِ تلفن عمومی، کمی &amp;ndash; به خصوص می گویم کمی که بعدن نگویید از کاه کوه ساختم &amp;ndash; مرا دلواپس می کند. گرچه دفعه دهم باشد که این اتفاق در ماه های اخیر می افتد: چراکه آدم به این چیزها عادت نمی کند! البته می دانم نباید موضوع را کِش داد. آدمند دیگر، عصبانی می شوند، آن هم نیمه شب، چه کار کنند؟ چیزی که ضرر هم دارد بنوشند بهتر است یا اینکه با سر &amp;ndash; خیلی یواش- به شیشه ناقابل و ناچیز کیوسک تلفن بکوبند؟ تازه اخیرن فهمیده اند که شهرداری محترم هربار بر حسب وظیفه و با احترام به حقوقِ مسلم شهروندی، سوت زنان شیشه شکسته را تعویض کرده و نشان می دهد که صبوری چیز خوبی است. من داشتم فکر می کردم شاید آدم های عصبانی (یا کمی ناراحت) فکر می کردند شهرداری آنها را درک کرده و می داند در مواقع ضرورت شیشه بهترین ماده برای رسیدن به آرامشی هرچند لحظه ایست و من با اینکه نمی توانم ایده های سازمانی گسترده شبیه شهرداری را پیش بینی کنم، حدس می زنم آنها نیز به کار فرهنگیِ درازمدت معتقدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با این حال امروز وقتی بعد از چند ماه بده بستان بینِ آدم های مودب شهرداری و آدم های ناراحت محله، صداهای عجیبی از شکستنِ شیشه ها در روشناییِ روز شنیدم -که البته در نوع خود بی سابقه بود- حدس زدم که باید مسئله ای پیش آمده باشد. از پنجره نگاهی کنجکاوانه انداختم و صحنه را دیدم: وانتی ایستاده، مردی مشغول کندن تکه های باقیمانده کیوسکِ تلفن عمومی با ابزار پیشرفته، پرتاب آن ها به پشتِ وانت، حرکت به سوی مقصدی برای من نامعلوم... و شیشه های خُرد شده باقی مانده روی زمین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yasin29.persianblog.ir/post/630</link>
      <author>no one</author>
      <comments>http://yasin29.persianblog.ir/comments/4713/8651642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4713.post-8651642</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Jan 2012 21:05:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
